چند بيت شعر
اگر لذت ترک لذت بداني
دگر شهوت نفس لذت نخواني
از سينه تنگم دل ديوانه گريزد
ديوانه عجب نيست که از خانه گريزد
عاشقي پيداست از زاري دل
نيست بيماري چو بيماري دل
روزاحباب تو نوراني الي يوم الحساب
روزاعداي تو ظلماني الي يوم القيام
ديوانه کرد آرزوي وصل او مرا
از سر برون نميرود اين آرزو مر
گفتمش نقاش را نقشي بکش از زندگي
با قلم نقش حبابي بر لب دريا کشيد
آنکةعاشقانةخنديدخندهاي منودزديد
پشت پلک مهربوني خواب يک توطئةميديد
توراميبينم وميلم زيادت ميشود هردم
توراميبينم ودردم زيادت ميشود دردم
هرکسي هم نفسم شددست آخرقفسم شد
منه ساده بخيالم که همه کاروکسم شد
نيازارم ز خود هرگز دلي را
که مي ترسم در آن جاي تو باشد
گر بي خبر آمديم به کوي تو، دور نيست
فرصت نيافتيم که خود را خبر کنيم
گرچه ميدانم نميآيد،ولي هردم از شوق
سوي درميآيم و هرسو،نگاهي ميکنم
از سوز محبت چه خبر اهل هوس را
اين اتش عشق است نسوزد همه کس را
آورم پيش تو از شوق پيام دگران
گويمت تا سخن خويش به نام دگران
من بخال لبت اي دوست گرفتار شدم
چشم بيمار تو را ديدم و بيمار شدم
گاه گاهي به من ازمهر پيامي بفرست
فارغ ازحال خود و جان و جهانم مگذار
غمي خواهم که غمخوارم تو باشي
دلي خواهم که دل آزارم تو باشي
گر نرخ بوسه را لب جانان به جان کند
حاشا که مشتري سر مويي زيان کند
گر هيچ مرا در دل تو جاست بگو
گر هست بگو نيست بگو راست بگو
صبر در جور و جفاي تو غلط بود غلط
تکيه بر عهد و وفاي تو غلط بود غلط
گرچه هرلحظه زبيداد تو خونين جگرم
هم بجان توکه ازجان بتو مشتاق ترم
غير از غم عشق تو ندارم , غم ديگر
شادم که جز اين نيست مرا همدم ديگر
دل که آشفته روي تو نباشد دل نيست
آنکه ديوانه خال تو نشد عاقل نيست
زدرد عشق توبا کس حکايتي که نکردم
چرا جفاي تو کم شد؟شکايتي که نکردم
تو کيستي،که اينگونه،بي تو بي تابم؟
شب از هجوم خيالت نمي برد خوابم
بشنو از ني چون شکايت ميکند
از جداييها حکايت ميکند