سلام سرود سلامتي است .
خيلي اتفاقي به انسان خوبي برخوردم .
بي اجازه وارد شدم . گفته ها و افکار زيبايي داشت و البته عميق .
خيلي جالب بود ، کلي حرف براي گفتن داشت . اما سکوت را نيز مي پسنديد .
چون براي بسياري بهتر آن است که سکوت اختيار شود .
بضاعتم اندک و حوصله چيزي نيست که در هر بازاري بفروشند .
خلاصه بايد رفت ، پس بي اجازه مي رو م تا با ورود بي اجازه ام تلافي گردد.
بروم؟
به کجا؟
منزل کنم شايد پسنديده تر گردد!
راد
نگاهي به من انداخت و پرسيد : چند سالته؟
به سختي اب دهانم را قورت دادم و پاسخ دادم هنوز 20 سالم نشده!
با بي اعتنايي گفت : فکر نکن بچه اي!
چهره ام حالت محزوني به خود گرفت.
گفتم : ولي من فکر مي کردم سن کميه.
با تعجب ابرو هاشو بالا انداخت و گفت : ولي از تو کوچکتر خيلي ها هستند.
با درماندگي گفتم : اجازه مي دي برم ؟
خنديد و گفت : نه عجله نکن ديگر بايد برويم.
لحظاتي بعد دست در دست او بود و از روي سر تمام ادمهاي اطرافمان مي گذشتيم.
جسم من روي خاک افتاده بود.
پرواز را به خاطر بسپار ..... پرنده مردني ست.